....
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !!!!
....
همان رگ قرمز چشمهای همیشه خسته...
..................................
تو كه نوشم نه اي نيشم چرايي؟
تو كه يارم نه اي پيشم چرايي؟
تو كه مرهم نه اي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي؟
..................................
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد
( مرحوم قیصر امین پور )
..................................
چون است حال بستان
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بی قراری
گل نسبتی ندارد
با روی دل فریبت
تو در میاد گل ها
چون گل میان خاری
ای گنج نوش دارو
بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و مارا
مجروح میگذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات مارا
کین عمر طی نمودیم
اندر امیدواری
( موسیقی این بلاگ:
شعر از سعدی (؟)
خواننده : نامجو )
..................................
این جا سرای با کسی
..................................
